تبليغاتX
ام اس من

آی دلم میخواد ...

-با نمك شده قيافه ات .

آي دلم ميخواد يه كيفمو محكم بكوبم تويه سرش

-----------------------------------------------------------

تويه اتاق دكتر نشسته ام و نيشم تا بنا گوش وازه

سرمو ميارم بالا و همينجور كه مشغول نوشتن نسخه اس ميپرسم كورتن افسردگي هم مياره؟

همينجور كه سرش پايينه ميپرسه : براي بعضيا آره. افسرده اي؟

سرمو ميندازم پايين . ميگم: آره

سرشو بلند ميكنه . نگام ميكنه : دختره شادي هستي

آي دلم ميخواد همونجا زار زار عر بزنم . ميخندم ولي مثه خر

-----------------------------------------------------------

از ديشب نميدونم چه مرگم شده هي چشام ميرن تو آفسايد

هي خوابم مياد . خسته نيستما . چشام خسته ان . هي دوس دارن بسته شن . ميگم شايد چشام دارن ضعيف ميشن؟ البته بعيده . چون قدرت بيناييم از قبل هم بيشتره

----------------------------------------------------------

بعدازظهر تويه تاكسي بودم . داشتم ميومدم به سمت خونه . وسط راه فهميدم اگه راننده نخواد به هيچ وجه نميتونم از ماشين پياده شم

دستگيره هاش از داخل كنده بودن

آنارام باشيد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 21:41 توسط آنارام |

خداحافظ ربیف !

امروز بابا ربيفاي اضافيه تو يخچالو برد داد انجمن

خودم با دستايه خودم يكي يكي بسته ها رو گذاشتم تويه پاكت و دادم بش كه ببره

از صبح هم هي دره يخچالو باز ميكنم و به چاي خالي ربيف تويه يخچال نگا ميكنم

انگار كه عزيزيت رفته باشه برايه هميشه به سفر

واي كه چقدر سخت بود دل كندن از ربيف

از صبح همينجور تويه ذهنم خاطراتم رو باهاش مرور ميكنم و بخاطر ميارم شبايي و كه باهاش سر كردم

شبايي كه دودرش كردم

شبايي كه درد كشيدم باهاش

شبايي كه نا شكريشو كردم

شبايي كه ...

نخند . اِ.دوس داري منم به احساسات پاك و معصوم و صادقانه تو بخندم؟

خلاصه جونم واست بگه دل كنن از ربيف اين يار و داروي ۳ ساله خيلي سخت دردناك بود . دارويي كه تا وقتي بود خيالم راحت بود كه هيچ گزندي بم نميرسه و در امنيت كاملم و نمیدونم چی شد و چه تغییری درش ایجاد شد که به کلیه من آسیب رسوند. اين درد و اندوه عظيم وقتي بیشتر خودشو نشون میده كه يادم ميوفته چه چيزي قراره جاي خالي ربيف رو پر كنه . يادم كه ميوفته اشك تويه چشام حلقه ميزنه و كلي تلاش ميكنم تا ميزان اندوه و ناراحتيم رو پنهان كنم

اينكه بعد از ربيف چي مصرف ميكنم رو بعدن مفصل ميگم خدمتتون .

فقط همینقد بدونید که azathioprine نيست

آنارام باشيد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 20:17 توسط آنارام |

با مسائل پيش پا فتاده خود مزاحم مامورين دولت نشويد!

این روزا مامان با هرکسی صحبت میکنه میگه " تو رو خدا حواستونو بدین . ماشیناتوننو هرجایی پارک نکنین . کیفاتونو بپایین - جیباتونو بپایین - حواستون به قفلا و درا و پنجره ها باشه موقع خروج از خونه . جز با ماشینای مطئن و خطایه واحد با چیز دیگه ای اینور اونور نرین ( انگار مثن خر و گاو هم واسه حمل و نقل استفاده میشه که احتمالن نا امنن) . حواستون باشه بچه ها از ساعت ۸ به بعد بیرون نباشن و ...."

از جاهایه موثق خبرایه خفن و ناجوری ابلاغ شده که مامی حسابی محتاط شده .

ساده ترینش خودمونیم . بابا چند روز پیش ماشین رو دم دره خونه پارک کرده بود و به اندازه نیم ساعت اومده بود خونه . وقتی رفته بود بیرون دیده بود دره کاپوت بازه و زاپاس نیست . یا مثن همسایه مون یه ساعت ماشینشو دم دره خونه گذاشته بود یه ساعت اومده بود خونه . وقتی رفته بود دیده بود دره ماشینش بازه و هرچی توش بوده دیگه نیست . حالا کجا؟ تویه خیابون خونه ما که یکی از امنترین خیابونایه این شهره به واسطه ی مکانهایه خفن و معتبری که توش واقع شده ان .

آقایون نیروی انتظامی هم که قربونشون برم این چند وقت سرشون حسابی شلوغ بوده و وقت نداشتن به مسائل پیش پا افتاده ای مثل امنیت مردم رسیدگی کنن و میدون رو واسه آقایون دزد و... حسابی خالی کرده ان .

علی مونده و حوضش

دیشب تا ساعت ۵/۱ داشتم جون میکندم یه پروژه مسخره رو بنویسم و بذارم تویه سایتمون واسه جناب اسیستنتمون . جونم دراومد درس نمیشد . کلی هم آویزون این و اون شدم و بیچاره ها رو نصف شبی زابراه کردم . از همین جا مراتب قدر دانی و پاچه خواری و اینا رو ( البته اگه بخونن) میرسونم خدمتشون . ایشالله یه روز جبران کنم

اینم البته بگم از ساعت ۱۱ هرچی سعی میکردم نمیتونستم وارد سایت بشم که بخوام پروژه رو آپلود کنم . وقتی ساعت ۵/۱ شد و حسابی وقتش گذشت و خیالم راحت شد نمره پریده و دیدم بازم وارده سایت نمیشه دلو زدم به دریا و برنامه ای که حاظر کرده بودم فرستادم واسه ایمیل اسیستنتمون با این امید که قبولش کنه ازم و حداقل یه پنجم نمره رو بهم اختصاص بده ( هرچی باش کلی بابتش این در اون در زدم و تا ساعت ۲ گیرش بود)

طرفای ۳ بود خوابیدم . ساعت ۹ هم با صدای تیک تیک تند قطرات بارون که میخوردن به پنجره اتاقم از خواب بیدار شدم . وای چه ساعت قشنگی

مثه دیوونه ها پریدم تویه بالکن و به بارش بارون از آسمون نگا کردم و سعی کردم با وزش نسیم خنکی که به صورتم میخورد کلی عشق کنم .

وای که چه روز خوبی

پیوست: درباره پست قبل لازم دونستم بگم ام اس من در برابره موضوعاتی که این چند ماهه فکرمو حسابی درگیر خودشون کرده تویه اولویت سوم و چهارم قرار میگیره . راستش حالا که فک میکنم میبینم اتفاقن ام اس رو من همیشه سعی کرده ام تحت کنترلم داشته باشم و تا حدودی هم موفق بوده ام دراین باره. ممنون که به فکرمین و مثه همیشه همراهم .

آنارام باشید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 11:26 توسط آنارام |

یکم بچه شو ...

گوشيو برميدارم

۱۳ رقم شماره رو تند تند بطور اتوماتيك و بدون ذره اي فك كردن فشار ميدم .

نگاه انگشتاي دستم ميكنم كه شديدا درحال لرزشن .( اين چند وقت لرزش دستام زياد بود ولي الان حسابي رويه ويبره ان). انگشتامو مشت ميكنم و يه نفس عميق ميكشم

چشامو ميبندم و به بوق تلفن گوش ميدم و منتظر صداي آروم و آشناي مخاطبم از اونور خط ميمونم

-الو؟

-سلام

-سلام آني جانم. چطوري دختركم؟

همين يه جمله كافيه برايه شكسته شدن يه بغض عميق چند ماهه ...

واسه بيرون ريختن تمام دلتنگي و دلنگرونيا و نگفته هايه اين چند ماه....

گوش ميده . از اول تا آخر

ميگه: آني . اينا كه ميگي اصن چيزاي كوچيكي نيستن . چرا سعی میکنی مینی مایزشون کنی؟ هر كدومشون به تنهايي يه مساله ي جديه واسه يه آدم .

ميدوني آني ؟ تو هميشه سعي كردي احساساتتو كنترل كني و با منطق پيش بري . هميشه سعي كردي همه چيز تحت کنترلت باشه . حالا خوردي به يه چيزي كه از كنترلت خارجه. یادته ۳ سال پیش بعد از آخرین حمله ات چی بم گفتی؟ گفتی همه ی اینا توی زندگی هر آدمی به یه شکلی خودشونو نشون میدن . یکی ام اس . یکی سرطان یکی جزام . یکی طلاق یکی جدایی یکی مرگ عزیز و ...یادته گفتی مهم اینه که بجنگیم؟

آني اينا که میگی زندگيتن .باید بجنگی واسشون..... ولی همیشه واسه جنگیدن نمیشه همه جیزو تحت کنترل داشت . يه وقتايي زندگي اونجوري كه من و تو ميخوايم پيش نميره . همیشه نمیشه واسه جنگیدن مثه آدم بزرگا رفتار کرد . آنی تو همیشه بزرگتر از سنت بودی .

گاهی لازمه برای جنگیدن کمی بچه شد .

آنی یکم بچه شو

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 20:56 توسط آنارام |

حسش نيست ...

اين روزا حس و حال انجام هيش كاريو ندارم

امروزم از صبح كسل بودم . بزرو چشامو باز نگه داشته ام تا همين حالا

نميدونم چقدر پف كرده بودم كه ۵ نفر به طرق مختلف ازم پرسيدن "حالت خوبه؟ بنظر خيلي ورم كرده مياي؟ مريضي؟"

امروز كلاس برنامه نويسيمون بجاي ۱ ساعت و نيم ۲ ساعت و ۴۵ دقيقه بود و استاد از ساعت ۱ كلاس رو شروكرد . تمام وقت سره كلاس داشتم جون ميكندم .

حس پياده روي نبود . فقط برگشت رو پياده اومدم تا دره دانشگاه . بعدشم با اتوبوس اومدم خونه .

كامپيوترم قاطي كرده و نياز به يه سرويس اساسي داره . ۵ روزه امروز فردا ميكنم كه درستش كنم ولي بازم حسش نيس.

پيوست ۱: از هفته گذشته تا حالا به وبلاگ هيچ كدومتون سرنزده ام . ببخشيد به بزرگي خودتون .

پيوست ۲: اينبار پيغام آپيديت شدنه وب رو نميفرستم . ببخشيد پيشاپيش

آنارام باشيد

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 18:18 توسط آنارام |