آی دلم میخواد ...
آي دلم ميخواد يه كيفمو محكم بكوبم تويه سرش![]()
-----------------------------------------------------------
تويه اتاق دكتر نشسته ام و نيشم تا بنا گوش وازه![]()
سرمو ميارم بالا و همينجور كه مشغول نوشتن نسخه اس ميپرسم كورتن افسردگي هم مياره؟![]()
![]()
همينجور كه سرش پايينه ميپرسه : براي بعضيا آره. افسرده اي؟![]()
![]()
سرمو ميندازم پايين . ميگم: آره![]()
![]()
سرشو بلند ميكنه . نگام ميكنه : دختره شادي هستي![]()
آي دلم ميخواد همونجا زار زار عر بزنم
. ميخندم ولي مثه خر![]()
-----------------------------------------------------------
از ديشب نميدونم چه مرگم شده هي چشام ميرن تو آفسايد![]()
هي خوابم مياد . خسته نيستما . چشام خسته ان . هي دوس دارن بسته شن
. ميگم شايد چشام دارن ضعيف ميشن؟
البته بعيده . چون قدرت بيناييم از قبل هم بيشتره![]()
----------------------------------------------------------
بعدازظهر تويه تاكسي بودم . داشتم ميومدم به سمت خونه . وسط راه فهميدم اگه راننده نخواد به هيچ وجه نميتونم از ماشين پياده شم![]()
دستگيره هاش از داخل كنده بودن![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظ ربیف !
خودم با دستايه خودم يكي يكي بسته ها رو گذاشتم تويه پاكت و دادم بش كه ببره ![]()
![]()
از صبح هم هي دره يخچالو باز ميكنم و به چاي خالي ربيف تويه يخچال نگا ميكنم![]()
![]()
![]()
انگار كه عزيزيت رفته باشه برايه هميشه به سفر![]()
![]()
واي كه چقدر سخت بود دل كندن از ربيف![]()
![]()
![]()
از صبح همينجور تويه ذهنم خاطراتم رو باهاش مرور ميكنم و بخاطر ميارم شبايي و كه باهاش سر كردم![]()
![]()
شبايي كه دودرش كردم![]()
![]()
شبايي كه درد كشيدم باهاش![]()
![]()
شبايي كه نا شكريشو كردم![]()
![]()
شبايي كه ...![]()
![]()
![]()
نخند
. اِ
.دوس داري منم به احساسات پاك و معصوم و صادقانه تو بخندم؟![]()
![]()
خلاصه جونم واست بگه دل كنن از ربيف اين يار و داروي ۳ ساله خيلي سخت دردناك بود
. دارويي كه تا وقتي بود خيالم راحت بود كه هيچ گزندي بم نميرسه و در امنيت كاملم و نمیدونم چی شد و چه تغییری درش ایجاد شد که به کلیه من آسیب رسوند. اين درد و اندوه عظيم وقتي بیشتر خودشو نشون میده كه يادم ميوفته چه چيزي قراره جاي خالي ربيف رو پر كنه
. يادم كه ميوفته اشك تويه چشام حلقه ميزنه
و كلي تلاش ميكنم تا ميزان اندوه و ناراحتيم رو پنهان كنم![]()
اينكه بعد از ربيف چي مصرف ميكنم رو بعدن مفصل ميگم خدمتتون . ![]()
فقط همینقد بدونید که azathioprine نيست![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با مسائل پيش پا فتاده خود مزاحم مامورين دولت نشويد!
از جاهایه موثق خبرایه خفن و ناجوری ابلاغ شده که مامی حسابی محتاط شده .
ساده ترینش خودمونیم . بابا چند روز پیش ماشین رو دم دره خونه پارک کرده بود و به اندازه نیم ساعت اومده بود خونه . وقتی رفته بود بیرون دیده بود دره کاپوت بازه و زاپاس نیست . یا مثن همسایه مون یه ساعت ماشینشو دم دره خونه گذاشته بود یه ساعت اومده بود خونه . وقتی رفته بود دیده بود دره ماشینش بازه و هرچی توش بوده دیگه نیست . حالا کجا؟ تویه خیابون خونه ما که یکی از امنترین خیابونایه این شهره به واسطه ی مکانهایه خفن و معتبری که توش واقع شده ان .
آقایون نیروی انتظامی هم که قربونشون برم این چند وقت سرشون حسابی شلوغ بوده و وقت نداشتن به مسائل پیش پا افتاده ای مثل امنیت مردم رسیدگی کنن و میدون رو واسه آقایون دزد و... حسابی خالی کرده ان .
علی مونده و حوضش
دیشب تا ساعت ۵/۱ داشتم جون میکندم یه پروژه مسخره رو بنویسم و بذارم تویه سایتمون واسه جناب اسیستنتمون . جونم دراومد درس نمیشد . کلی هم آویزون این و اون شدم و بیچاره ها رو نصف شبی زابراه کردم . از همین جا مراتب قدر دانی و پاچه خواری و اینا رو ( البته اگه بخونن) میرسونم خدمتشون . ایشالله یه روز جبران کنم
اینم البته بگم از ساعت ۱۱ هرچی سعی میکردم نمیتونستم وارد سایت بشم که بخوام پروژه رو آپلود کنم . وقتی ساعت ۵/۱ شد و حسابی وقتش گذشت و خیالم راحت شد نمره پریده و دیدم بازم وارده سایت نمیشه دلو زدم به دریا و برنامه ای که حاظر کرده بودم فرستادم واسه ایمیل اسیستنتمون با این امید که قبولش کنه ازم و حداقل یه پنجم نمره رو بهم اختصاص بده ( هرچی باش کلی بابتش این در اون در زدم و تا ساعت ۲ گیرش بود)
طرفای ۳ بود خوابیدم . ساعت ۹ هم با صدای تیک تیک تند قطرات بارون که میخوردن به پنجره اتاقم از خواب بیدار شدم . وای چه ساعت قشنگی
مثه دیوونه ها پریدم تویه بالکن و به بارش بارون از آسمون نگا کردم و سعی کردم با وزش نسیم خنکی که به صورتم میخورد کلی عشق کنم .
وای که چه روز خوبی
پیوست: درباره پست قبل لازم دونستم بگم ام اس من در برابره موضوعاتی که این چند ماهه فکرمو حسابی درگیر خودشون کرده تویه اولویت سوم و چهارم قرار میگیره . راستش حالا که فک میکنم میبینم اتفاقن ام اس رو من همیشه سعی کرده ام تحت کنترلم داشته باشم و تا حدودی هم موفق بوده ام دراین باره. ممنون که به فکرمین و مثه همیشه همراهم .
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکم بچه شو ...
۱۳ رقم شماره رو تند تند بطور اتوماتيك و بدون ذره اي فك كردن فشار ميدم .
نگاه انگشتاي دستم ميكنم كه شديدا درحال لرزشن .( اين چند وقت لرزش دستام زياد بود ولي الان حسابي رويه ويبره ان). انگشتامو مشت ميكنم و يه نفس عميق ميكشم
چشامو ميبندم و به بوق تلفن گوش ميدم و منتظر صداي آروم و آشناي مخاطبم از اونور خط ميمونم
-الو؟
-سلام
-سلام آني جانم. چطوري دختركم؟
همين يه جمله كافيه برايه شكسته شدن يه بغض عميق چند ماهه ...
واسه بيرون ريختن تمام دلتنگي و دلنگرونيا و نگفته هايه اين چند ماه....
گوش ميده . از اول تا آخر
ميگه: آني . اينا كه ميگي اصن چيزاي كوچيكي نيستن . چرا سعی میکنی مینی مایزشون کنی؟ هر كدومشون به تنهايي يه مساله ي جديه واسه يه آدم .
ميدوني آني ؟ تو هميشه سعي كردي احساساتتو كنترل كني و با منطق پيش بري . هميشه سعي كردي همه چيز تحت کنترلت باشه . حالا خوردي به يه چيزي كه از كنترلت خارجه. یادته ۳ سال پیش بعد از آخرین حمله ات چی بم گفتی؟ گفتی همه ی اینا توی زندگی هر آدمی به یه شکلی خودشونو نشون میدن . یکی ام اس . یکی سرطان یکی جزام . یکی طلاق یکی جدایی یکی مرگ عزیز و ...یادته گفتی مهم اینه که بجنگیم؟
آني اينا که میگی زندگيتن .باید بجنگی واسشون..... ولی همیشه واسه جنگیدن نمیشه همه جیزو تحت کنترل داشت . يه وقتايي زندگي اونجوري كه من و تو ميخوايم پيش نميره . همیشه نمیشه واسه جنگیدن مثه آدم بزرگا رفتار کرد . آنی تو همیشه بزرگتر از سنت بودی .
گاهی لازمه برای جنگیدن کمی بچه شد .
آنی یکم بچه شو
حسش نيست ...
امروزم از صبح كسل بودم . بزرو چشامو باز نگه داشته ام تا همين حالا
نميدونم چقدر پف كرده بودم كه ۵ نفر به طرق مختلف ازم پرسيدن "حالت خوبه؟ بنظر خيلي ورم كرده مياي؟ مريضي؟"
امروز كلاس برنامه نويسيمون بجاي ۱ ساعت و نيم ۲ ساعت و ۴۵ دقيقه بود و استاد از ساعت ۱ كلاس رو شروكرد . تمام وقت سره كلاس داشتم جون ميكندم .
حس پياده روي نبود . فقط برگشت رو پياده اومدم تا دره دانشگاه . بعدشم با اتوبوس اومدم خونه .
كامپيوترم قاطي كرده و نياز به يه سرويس اساسي داره . ۵ روزه امروز فردا ميكنم كه درستش كنم ولي بازم حسش نيس.
پيوست ۱: از هفته گذشته تا حالا به وبلاگ هيچ كدومتون سرنزده ام . ببخشيد به بزرگي خودتون .
پيوست ۲: اينبار پيغام آپيديت شدنه وب رو نميفرستم . ببخشيد پيشاپيش
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()